مرا به قسمت بالا مبر همین جا را
به یک درخشش زیبا نشانمش بالا
ستاره وار به سوسوی خود نمی بالم
که دام خواهم و دامانم و شوم رسوا
هنوز قدر نیازی طراوتی دارم
که در فضای درخشان خود شوم پیدا
شبی که ماه به من قهقه زد بدو گفتم
که صرف آخر ما و شما بود فردا
چه فرق می کند الماس را اگر چندی
ذغال کوه شود بر وی و فشارد پا
مرا به قسمت بالا مبر که پاس شبی
خموش ناله کنم بر تداوم اینجا
به قدر سوختنم مهلتم بده تا با
تششعات طلایی خود روم بالا
من آه یخ شکسته گلهای پرپرم
فریاد سرخ اوجم و خونگشته اخگرم
آن ته کشیده های هوای های پار را
بر شانه های زخمی اموا ج می برم
آفاق را شکافم و بر بال آفتاب
آرم غذای تازه به بیچاره مادرم
خون کرده ام شبانه گلوگاه نای را
تا قد کشم به اوج بلندای باورم
این اعتبار هاهم نا اعتبار ها است
در بارگاه آینه های شناورم
تا با فضای تازه و باز آشنا شوند
راهی بدل گشایم و آیینه آورم
ای آسمان بهانه مجو راه باز کن
من بازتاب تازه شکوفای خاورم
بر من گشای راه که با بال خونفشان
بر اهل آسمان ببرم تحفه ساغرم
اگر ترواش چشمان آفتاب نبود
دگر به رگ رگ جانم نشان آب نبود
اگر به شیوهء چشمش شنا نمیکردم
مسیر جاریم اینگونه شعر ناب نبود
اگر عروج تماشائیش نمی شد سبز
هوای اوج به پرواز این عقاب نبود
و عقده از دل آلاله باز کی می شد
اگر که میلهء میلاد او جواب نبود
بیا که مست برقصیم روز میلاد است
که نغمه بر دل از پیش راهیاب نبود
و در تهاجم وحشی شام می ماندم
اگر فروغ نگاهم ابوتراب نبود
و در کنار تلائلوی چشمهء خورشید
نما تمیم و اما مگو که آب نبود
قلم به دست گرفتم که راز دل ریزم
ولی تحمل این کار در کتاب نبود
گرمیشود دهان مرا خوب وا کنید
یک جویبار نور به حلقم رها کنید
این رود چون کفایت کارم نمی کند
بحری برای پاکی من دست و پا کنید
آتش زنید قلب شب آلودهء مرا
خاکسترش به پای گلی جا به جا کنید
شرم است آفتاب بدین حال بنگرد
شب هر چه زود چارهء این ماجرا کنید
اخلاص داشتید از این پیش در عمل
این بار نیز کار برای خدا کنید
دایه بسیار و سربچه کمی کج است
طفل بیچاره اسیر کجی لج شده است
در هیاهوی شب آلودهء رنگین هوسان
دهن باز افق بی هنر و فج شده است
از بد حادثه بی فیض حضورش ماندیم
فصل سرما زده از فاصله منتج شده است
آن صراحت که افق داشت از این پیش حذر
از چه یکباره چنین منفعل و مج شده است
جاده خالی و در آن سوی دگر همهمه ای است
پشت بر کوی صفا فافلهء حج شده است
جای شکری است که با این همه و سواس و عناد
قاه قاه قمر از موج بلابج شده است
عاقبت سبز و رسا قامت خورشیدی او
می زند خنده به عز می که کج وج شده است
می سرایم آتش این کوه را
می گذارم حجم یک انبوه را
می گذارم خویش را در چشم تو
تا تما شایی کنم نستوه را
زنبق از بی طاقتی پاشیده است
بر رخش خونابهء اندوه را
زشت تر از دوری ما و تو نیست
می کشم از ریشه این مکروه را
فارغ از خود در تو پیدا میشوم
می کنم آسوده کوه و موه را
در افق های دگر تا گل کنم
می گذارم حجم یک انبوه را